|
کتاب لحظات لطف از نیل دونالد والش : یکی از پرسش هایی که مردم اغلب می پرسند،این است: "من چگونه می توانم تشخیص دهم که پیامی را از سوی خدا دریافت می کنم و این فقط یک فکر تصادفی از ناکجا نیست؟" پاسخ در صفحات نخستین اولین کتاب "گفت وگو با خدا"یافت می شود.خدا گفت: ان چه از من می اید،همواره بالاترین فکر شما، روشن ترین کلام شما و با شکوه ترین احساس شماست.هر چیزی کم تر از ان از منبع دیگریست. اکنون کار تشخیص ساده می شود،زیرا حتی برای مبتدی ترین شاگرد نباید تشخیص بالاترین،روشن ترین و با شکوه ترین،کار دشواری باشد. با این همه این راهنمایی ها را به شما می کنم: بالاترین فکر،همان فکری ست که در بر دارنده شادی هاست.روشن ترین کلمات ان هایی هستند که در بر گیرنده حقیقت می باشند.با شکوه ترین احساس ان است که شما عشق می خوانید. شادی ،حقیقت و عشق!این سه مترادف هستند و همواره یکی به دیگری منتهی می شود.مهم نیست که ترتیب انها چه باشد. (ترجمه از فرناز فرود،انشارات کلک ازادگان) + نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 10:22 توسط بانو
یا هو خواندنی ها وقتی ماندنی می شوند که به عمل تبدیل شوند... اگر فقط بخوانیم و یاد بگیریم ،بدون این که عمل کنیم فقط وقت خود را تلف کرده ایم... به همین واضحی! ... سلام خوبین؟غیبت این روزها بهانه اش خیلی چیزها ست. اولین و مهم ترینش هدف نسبتا بزرگیه که در واقع خودش وسیله ایست برای رسیدن به هدف نهایی من!درین راستا خواهشمندم که دعام کنید. دومین دلیل، تردید این یک ماه اخیر بود...تردید در هدفی که انتخابش کرده بودم.البته همین امروز صبح به نتیجه رسیدم!پس از چهار ماه تفکر! سومین دلیل یه دلیل نا گفتنیه!که مربوط می شد به غم و اندوه ...بله درین مورد هم تصمیم لازم اخذ شد، همین امروز! این از دلایل من.اما این روز ها دو تا کتاب رو با وجود حجم بی اندازه ی کارها مطالعه می کنم.اولین کتاب چهار اثر از اسکاول شینه.که خب این بار سومه که کتاب رو می خونم اما بازم سیر نمی شم! دومین کتاب هم روان شناسی موفقیته.اثر دکتر ناپلوئون هیل و دکتر کلمنت استون.ترجمش از مهدی غرچه داغی و از انتشارات اسیمه. هردو جالبند به خصوص برای این روزای من که از نظر روحی باید به شدت تقویت می شدم و هم به تلاشم می افزودم برای همون هدفه که خواستم براش دعا کنین! ... هر چیزی را که ذهن انسان بتواند تصور و باور کند،می تواند با ذهنیت مثبت به ان دست یابد. (کتاب روان شناسی موفقیت) ... بعد نوشت: هر دم این بانگ برارم از دل وای این شب چقدر تاریک است اندکی صبر سحر نزدیک است ... بعد نوشت.2:دوستای عزیزم اینجا احتمالا یه مدتی به روز نمی شه! شاد و موفق باشید + نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 16:39 توسط بانو |
هو المعین سلام دوستان دیشب به فکرم رسید. که با دوستان عزیز و قدرنمندم برای شب بیست و سوم ماه رمضان یه ختم قران جمعی داشته باشیم. شما می تونین از جزء دوم تا سی یه جز رو انتخاب و در کامنتتون به من اطلاع بدین.لطفا به کامنتای قبل از خودتون حتما توجه کنید تا جز تکراری انتخاب نکنید. اگه تعدادمون زیاد باشه،می شه در تقسیم بندی ها یه تغییزاتی داد. تا ساعت شش یا نهایتا هفت شنبه 21/6/88 حتما اعلام کنین. پ.ن:خیلی ممنون دوستان. همه جزء ها تقبل شدند. خدا قبول کنه. بعد نوشت:کتاب راز های ده گانه زندگی نوشته دکتر باربارا دی انجلیس از انتشارات اسیم رو برای روزهای پایانی تابستون پیشنهاد می کنم.مطمئنم از خوندنش لذت می برید. (این کتاب رو انتشارات نسل نو اندیش هم منتشر کرده.) بعد نگاشت دوم:این روزها زیاد فکر می کنم...به کودکی هایم... به رویایی که مطمئنا بوده و حالا ان را گم کرده ام... مثل بادبادک های ان زمان...زورمان نمی رسید که نخ ان ها را محکم بگیریم...عاقبت باد بر ما پیروز می شد و ان ها در دل اسمان گم می شدند... . در پناه لطف حق شاد و موفق باشید. + نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388 15:17 توسط بانو |
به نام حق بهای هر چیز را باید پرداخت. این محکم ترین باور من شد.همین دیشب باور کردم و ایمان اوردم... ایمان اوردم که باید رها کنم. باید تغییر کنم. برای رسیدن به افسانه ام... می توانم...می توانم از نو اغاز شوم. می توانم قصه ام را از اول پاک کنم. می خواهم ان را طور دیگری بنویسم. می خواهم رنگ دیگری را تجربه کنم. باور کردم که می توان ظرف چند دقیقه ویران شد..به دست خود ... و بعد روی ان ویرانه قصری ساخت.محکم تر... ... دیشب فکر کردم که اگر نباشد در زندگیم چه می ماند؟فهمیدم که تمام عمر دوست داشتم در مورد نحوه تغییر ادم ها بدانم... فهمیدم که دوست داشتم بدانم چرا بعضی ها متفاوت می اندیشند و همین تفاوت ان ها را قدرتمند می سازد؟ خب پس اگر نباشد من می توانم غرق کاری شوم که مرا در مسیر افسانه ام قرار دهد. ... دل جایگاه خداوند ست... پس باور نمی کنم که دلم تنگ شود! ... ایمان دارم که می توانم کار بزرگم را به انجام برسانم. تحت هر شرایطی و با هر احساسی. ... دیشب رو به روی پنجره ایستاده بودم.باران نم نم می بارید. حس کردم که فرشته اجابت دعا پشت پنجره ایستاده. دعا کردم... و حس کردم که کسی ان سوی شیشه چیزی نوشت و به اسمان رفت... پ.ن:راهی ست که اغاز شده... من تغییر را می پذیرم. التماس دعا + نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388 11:54 توسط بانو |
به نام خدا زندگی شما از لحظه ای تغییر می کند که تصمیمی تازه و صحیح بگیرید و به ان پای بند باشید. (انتونی رابینز.کتاب به سوی کامیابی دو .ترجمه مهدی مجرد زاده کرمانی) .... دیروز امتحانات ترم تابستونیم تموم شد.بسی خوشحالم... اومدم سراغ وبلاگ تا در بازی غریبه اشنا شرکت کنم: عاملی که زندگیم رو تغییر داد رو خوب به خاطر دارم. کتاب به سوی کامیابی دو رو مادرم مطالعه کردند و من وقتی تاثیرش رو دیدم تصمیم به خوندن این کتاب گرفتم و همه چیز ازون روز تغییر کرد...چهارده سالم بود. .... ادم ها و نویسنده هایی که در زندگی من تاثیر زیاد داشتند: پدر و مادرم. مادربزرگم. استاد ادبیات دبیرستانم :خانوم رقیمی. دوست صمیمی دوران دبیرستانم :خانوم ف.ش . اساتید دانشگاه :جناب اقای دکتر شمس، اقای دکتر سیفی، خانوم دکتر ضرابی.خانوم دکتر شیخی.اقای دکتر بیگ زاده. اقای دکتر امیر ارجمند.اقای دکتر نیک پی.اقای دکتر وحید. استاد مصطفوی نیا. استاد حلت و استاد ازمندیان. دکتر شریعتی. هلن کلر.انتونی رابینز.دبی فورد.باربارا دی انجلیس.بریان تریسی. پائولو کوئیلو. شاعرای مورد علاقم:مولانا.فروغ .فریدون مشیری.فاضل نظری. حافظ.و یک ادم دیگر! کارای مورد علاقم: مطالعه کتابای حقوق و روان شناسی. خوندن زبان. ورزش! نوشتن. گوش دادن به حرف های ادمایی که مخاطبشونم! تاب سواری.درست به اندازه کودکی... خوندن شعر های مولانا. رفتن به طبیعت. سحر خیزی. .... کتاب های مورد علاقم:زیادن اما تاثیر گذار هاشون : مذهبی:قران و نهج البلاغه. روان شناسی و فلسفی: به سوی کامیابی یک و دو. قورباغه رو قورت بده. و نیچه گریست . کیمیاگر.ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد. زهیر. نیمه تاریک وجود. سرطان بهترین رویداد زندگی ام. کتاب های درسی:بین الملل عمومی دکتر بیگدلی ایین دادرسی مدنی دکتر شمس. کتابای دکتر کاتوزیان. کتاب روان شناسی هیلگارد شعر:مثنوی معنوی دیوان حافظ. مجموعه اشعار فروغ. ... ویژگی هام:اگه از چیزی خوشم بیاد حسابی براش تلاش می کنم.پشتکارم زیاده.از چیزای جدید استقبال می کنم. نسبتا کم حرف البته بستگی به مخاطبم داره. کلا از خواب خوشم نمی یاد.خیلی زود با ادما سر صحبت رو باز می کنم.اما بسیار دیر صمیمی می شم.به شدت پی گیر... به گفته دوستان:مشوق و حمایتگر خوبی ام،روحیه جنگنده ای دارم (برای اهدافم). ... دوستای زیادی دارم اما دوستان صمیمی چند تا . کلا بیشتر با تنهایی حال می کنم! ... مجلات مورد علاقم:موفقیت.ایران دخت.همشهری جوان. زندگی ایرانی.دادگستر. ... ورزش کارهای مورد تحسین:اقای هادی ساعی. خانوم اتوسا پور کاشیان. لانس ارمسترانگ(دوچرخه سوار) ... بهترین جمله ای که شنیدم: زندگی برای ان که افسانه شخصیش را می زید،سخاوتمند است. چیزایی که اذیتم می کنن: بی کاری! ترس. دیر بخشیدن ادم ها زیر قول زدن ها... تحقیر کردن ادم ها. مخالفت کردن بدون دلیل منطقی تاخیر سر قرار. به بازی گرفتن ادم ها به خاطر نشناختن خواسته ها! ... اینم از بازی . ... پ.ن:ماه رمضان اومد...ماهی که بی صبرانه انتظارش رو می کشیدم. التماس دعا + نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388 12:58 توسط بانو |
به نام حق یه وقتایی مشکلات با هم به زندگی هجوم می یارن. راه های زیادی برای رو به رو شدن با اونا می شه به کار بست: به کار بردن راه های سطحی برای رسیدن به ارامش های موقتی،بستن چشم ها به روی مشکلات و جا زدن و... یا نه می شه رفت وایساد رو به روی مشکلات و تو چشماشون زل زد و گفت:من از شما قوی ترم...هر چقدر طول بکشه و سخت باشه از پستون بر می یام... ... این کتاب رو پدر بزرگم خونده بودند.خدا رحمتشون کنه.اون وقتا که کوچیک بودم ،هر وقت می رفتم خونشون این کتاب با جلد سفید و حروف طلاییش از کتاب خونه به من چشمک می زد: سنگفرش هر خیابان از طلاست. این کتاب از کیم.وو.چونگ و ترجمه محمد سوریه. حالا چند روزیه که خوندن این کتاب رو شروع کردم. بی نظیره.ادم سخت کوشی که سخاوتمندانه راه های موفقیتش رو معرفی می کنه. خوندن این کتاب رو به هر ایرونی توصیه می کنم! ... ارام ارام شروع کردم...با احتیاط.و امروز سرعتم رو بالا بردم. سخت گیری لازم بود!با این همه از کارام لذت می برم. از زندگیم با تمام لحظه هاش.از لحظه های ساده ای که لبخند رو به لبام می یاره:وقتایی که خسته می رسم خونه و جلوی کولر می شینم و لبخند می زنم...با این که روز سختی رو گذروندم اما تلاشم رو کردم و امید دارم که فرداش تلاشم چند برابر می شه ... .از سحرهایی که موفق می شم طلوع خورشید رو ببینم و با خودم تکرار کنم که یه فرصت دوباره فرا رسید...نا شناختنی من شکرت. ... صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم! .... پ.ن:این عید را دوست دارم...این عید از ان من است... یا علی + نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 21:36 توسط بانو |
به نام خالق دل سلام کتاب بیندیشید و ثروتمند شوید از ناپلئون هیل: بزرگترین موفقیت انسان های بزرگ یک قدم فراتر از جایی که شکست خورده بودند نصیبشان شده است. ... همه چیز به ارامی تغییر می کند.انگار تلاش هفت ساله ام حالا کم کم در وجودم عمق می گیرد.همیشه می شنیدم و زیاد تکرار می کردم:کمی صبر باید... و تازه می فهمم چرا باید صبور بود. ... شدیدا!پیشنهاد می کنم کتاب بیندیشید و ثروتمند شوید ناپلئون هیل رو بخونید...یکبار به ادمی! گفتم من دست نمی کشم از تلاشم... هر چند باری که شکست بخورم...مگر به قول استاد حلت خدا برام چیز دیگری را خواسته باشد! داشتم کم کم به خاطر فشار این روزها از نظریم دست می کشیدم. داشتم باور می کردم که باید دست کشید از تلاش.اخه چند بار باید زمین خورد؟تا کی باید ... این کتاب رو دیروز خریدم.به پیشنهاد استاد ازمندیان. محکم به اندیشم می چسبم!من دست نمی کشم از تلاشم.! ... دیل کارنگی می گه وقتی ادم بیکار می شه ذهنش از احساسات و افکار منفی انباشته می شه.این قانونه.طبیعت دوست داره خلا رو پر کنه.خلا ذهنی هم با افکار و احساساتی پر می شه که ممکنه اسیب رسون باشه.تلاش و کار فکری و جسمی هم باعث ارامش می شه هم خلا ذهنی رو به درستی پر می کنه! پ.ن.امروز سه شنبه سی تیر: من راهم را پیدا می کنم...مهم نیست بهایش چیست... می پردازمش... غایت عشق تملک نیست،ازادی ست. (مسیحا برزگر.مجله شادکامی و موفقیت) شاد و پیروز باشید + نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 12:53 توسط بانو |
به نام خدا سلام همیشه از نشونه هایی که خدا سر راهمون قرار می ده تعجب می کنم.شاید چون انتظار دارم که خدا بیاد به خوابم یا کسی رو بفرسته تا بهم بگه بانو من از طرف خدام! باید به این راه بری یا با فلانی دوست شی... اون روز برنامه خاصی برای کتاب خریدن نداشتم و همین طوری وارد شهر کتاب ونک شدم. از کنار قفسه کتاب های جدید رد می شدم که دیدمش... کتابی ابی رنگ به نام انگیزش از تام گورمن و ترجمه سینا قربانلو. انتشارات مبلغان. ربط این کتاب به نشونه اینه که من مدتی بود در مورد رشته ای که می خوام ادامه بدم مردد بودم. نه این که حقوق رو دوست نداشته باشم.نه... دنبال رشته ای بودم که با مطالعات فوق برنامم بیشتر بخونه. این کتاب بهم کمک کرد که تصمیم بگیرم . خدایا ممنون!خیلی به موقع بود... درین کتاب می خونی: کلید انگیزش عمل است. دشمنان انگیزش چیستند؟ شما ممکنه زندگی شادتری داشته باشید،به شرطی که علاوه بر انچه ندارید،انچه دارید را بخواهید. انگیزش یعنی کار در جهت انچه شما می خواهید،حتی در زمانی که احساس خوبی نسبت به ان نداشته باشید. روش های گوناگون انگیزش تدوین هدف های انگیزشی باز یابی انگیزه های گمشده و ... ... دوستای خوبی پیدا کردم و اتفاقات خوب زیادی رو درین وبلاگ نگاشتم. پ.ن.2:وامشب فکر می کنم به این که اگر نباشی وقتی همه این فنا یافتنی ها هیچ می شوند،وقتی همه چیز چهره خشن خود را نمایان می کند، به چه چیز می توان دل خوش کرد؟ نه ناشناختنی من؟ این روزها حس میکنم ...تو را حس می کنم ... پ.ن.3:باز هم خبر...می دانم،من نه.... چه کنم؟دلم بی اراده پر می کشد ... چه کنم؟ می دانم که هنوز هست در خانه دلت... پس از من نخواه که نباشی! یا علی + نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388 19:48 توسط بانو |
به نام او وقتی به نقطه صفر می رسی، بهترین زمان برای تغییر کردن را می یابی ... وقتی درست به یک اندازه خوشی و غم داشته باشی، ان گاه اماده ای که دست به تغییر بزنی.و اگر اشتباه کنی فقط سقوط خواهد بود... .... سلام اینم از بیست و سه واحد ناقابل.دلم نمی یاد بخوابم و می گذارم این خستگی شیرین تمام وجودم رو پر کنه. دوباره سر شار از نشاط و پر از هدف امادم که شروع کنم. امسال سال شلوغیه و امیدوارم بتونم طبق برنامه هام پیش برم.کتاب برنده تنهاست از پائولو کوئیلو تازه به دستم رسیده. کلاس های مثنوی معنوی و شرحش از هفته دیگه یه دانشجوی جدید داره و اون منم!ضمن این که به امید خدا ترم تابستونی دانشگاه از هفته دیگه اغاز می شه... من دارم قدم به قدم به سمت هدف هام نزدیک می شم... خوشحالم!خوشحالم که زندگیم همیشه یه ریتم عادی نداره. انگار چهار فصل سال فقط مخصوص طبیعت نیست. درسته که روزای سختی رو می گذرونم اما می دونم همه این اتفاقات لازم بود تا به به من کمک کنه که در مسیر درست بیفتم... هنوز خیلی چیزا درست نیست.هنوز دلم می خواد سوگواری رو ادامه بدم...اما ذهنم بهم اجازه نمی ده... تلاش می کنم که درست مثل سال گذشته و حتی قدرتمندتر تکه های شکسته ی وجودم را به بهترین نحو کنار هم بچینم. دلم هنوزم همون دله.هیچ تغییری نکرده و به تازگی داره احساس می کنه که بعضی مواقع باید سکوت رو طولانی تر کنه تا نشانه ها رو دریافت کنه.شاید درین بین یه روزی خدا مسیرش رو عوض کنه و مقصودش رو تغییر بده...فعلا که با همین حال شروع می کنیم... .... این روزا فرصت بیشتری برای مطالعه دارم. اگه کتاب خوبی می شناسین لطفا بهم معرفی کنید. پ.ن:امروز،شنبه سیزدهم تیر ماه هشتاد و هشت،ساعت ده و سی و پنج دقیقه تونستم فیلم رو ببینم: خون بهای این فاجعه را که می پردازد؟ چگونه می پردازد؟ کاش می ماندی...کاش می ماندی.... یا علی + نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388 17:53 توسط بانو |
هو العلیم خواستم این جا را ببندم و به روزهای عادی بازگردم. خواستم قالب تکراری تاریخ را از نو تکرار کنم: سیاه پوش شوم،افسرده شوم،گاهی به شدت خشمگین شوم، اشک بریزم و اعلام کنم که من شکست خوردم... خواستم این روز های سر شار از بهت و اندوه را به غم هایم اضافه کنم.خواستم این همه ناراحتی را بهانه ای برای نشستن در خانه کنم،سکوت کنم و نگویم که تکلیف رای من چه شد؟ خواستم به انان که لبخند زدند به اندوه ادم ها بگویم که خدای انان خدای من هم هست و روزگار همیشه به یک ترتیب نمی چرخد... خواستم بگویم که چه می کشم از این همه اندوه و درد...خواستم،همان روزی که دیگر همه چیز غیر قابل تحمل می نمود همه چیز را رها کنم و بروم تا روزی دوباره تجربه ای تازه داشته باشم...!خواستم که "این"را بهانه ای کنم برای نشستن،برای فرو ریختن...که واقعا هم فرو ریختم... اما نشد. می دانی چرا؟شنیدن حرف ان روز تلخ بود و امروز مرا امیدوار کرده است... :فلان حکایت مثنوی را بخوان... انکار این شنیده اولین راه حل من بود...اما چه بیهوده فکر می کردم...منی که خودم را و احساساتم را از همه برتر می دیدم...این من را می گویم... کم کم این حرف و تلخی اش وارد خون رگ هایم شد... مدعی چه بودم؟هنوز وقت من از وقت دیگری برتر بود... و نگذاشتم که شیرینی "این"زندگی ام را لبریز کند... این من هنوز هم من است اما دیگر نمی خواهد من بماند... نمی خواهد که تمام امال و زندگیش را در موجودات خاکی جست و جو کند...می خواهد راه بیفتد و بداند که حقیقت چیست؟ تمام اهدافم را حفظ می کنم اما جهتم را... نه عوضش می کنم... میدانم الخیر فی ما وقع را ...پس قلب و ذهنم را به اویم،خدایم می سپارم و دوباره دنیا را تماشا می کنم... پ.ن:استاد نگاهم می کند...وقتی طوفانم اروم می شه، میگه:پس بانو داره اروم اروم پوسته گذشته اش رو ترک می کنه...لبخند می زنه و ادامه می ده:پس داری راه می افتی...داری راهی می شی... بشنو از نی چون حکایت می کند.... پ.ن.2:برای امروز سه شنبه ،دوم تیر: شکرت خدای من....شکرت. و برای ...:نمی دانم چرا دوست دارم این همه رنج را ...انگار ابدیده می شوم. درونم که می لرزد...از دیدن ها...و لبخندی که از شیطنت دوستان بر لبانم می نشیند را دوست دارم ...و باید کسی باشد که مدام بگوید: ارام تر خانوما... خستم از این عقل خسته من می خوام جنون بگیرم والسلام + نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 18:54 توسط بانو |
|
| ||||||